|
|
|
|
![]() |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:14 توسط پوریا
|
|
||
|
|
مصاحبه با برنامه روز هفتم رادیو بی بی سی- 1368 |
|
|
شما انگلیسی را کجا به این خوبی یاد گرفتید؟ من انگلیسی خوب بلد نیستم، منتهی چیزی که شما را به این اشتباه انداخته احتمالا لهجه و تلفظ من است.من همیشه اصرار داشتم آهنگی را که می خوانم،به هر زبانی که هست، اولا ترجمه اش را بدانم که چه میگوید.خوب حالا انگلیسی را خوشبختانه خوب می فهمم ، اگر هم گاهی کلماتی از یک شعر را نفهمم صددرصد با مراجعه به فرهنگ آن را پیدا می کنم. دوم اینکه خیلی اصرار دارم چه وقتیکه فارسی می خوانم ، که زبان مادریم است و چه وقتی که انگلیسی می خوانم حساسیت دارم که طرف من تمام کلمات من را فقط با یکبار گوش دادن بتواند بفهمد که چه می گویم. شما تمام این سالها ایران بودید؟ بله خوب من اینجا را دوست دارم، هنر نکردم خوب اینجا را دوست دارم.خوب من اینجا به دنیا آمده ام . (با خنده) آب و هواش خوبه اینجا، یه کمی مردم خودشون نسبت به همدیگر کم لطف هستند و البته پیدا کردم که اگر به همدیگر لطف داشته باشند، همه نوع آب و هوایی را از خیلی خیلی بد گرفته تا خیلی خیلی خوب را می توانند تحمل کنند. خوبه اینجا، آرزو می کنم که شما هم بیایید، البته اینجا مشکل خیلی هست، گرونی اینجا وحشتناکه. خوب حالا از این چیزها هست ولی خیلی خوبه. آنجا چه خبرهایی هست،چه آهنگهایی می زنند،چی می خوانند؟ این را اینجا خدمتتون عرض کنم، اولا شما به هیچ عنوان اینجا چیزهای مبتذل نمی شنوید. اکثر شعرهایی که اینجا می شنوید از سعدی،جامی ، این اواخر البته از سهراب سپهری است. از شعر که شما کوچکترین ایرادی در این آب و هوا نمی توانید بگیرید، ولی خوب از دید آهنگ می توانید بگویید که آهنگش اشکال داره ، ولی خوب این یک بحث دیگری است.ولی اینجا به هیچ عنوان چیزی از رادیو تلویزیون پخش نمی شود که مبتذل باشد، خوشبختانه خدا را صد هزار مرتبه شکر آهنگ های مبتذل پخش نمی شود. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:58 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
|
اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به “تقليد از بزرگترها“ مي شد. سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند. در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند. با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود. عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:“ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.” و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد. با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند. اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند. پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند. گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند. وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتي ترانه اي به زبان ايتاليايي ،فرانسوي و يا انگليسي اجرا ميكرد كمتر كسي باور ميكرد كه زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه گروه ارمني شد. مدتي بعد از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند.فرهاد براي اولين بار در سال 42 براي اجراي چند ترانه انگليسي راهي برنامه تلويزيوني “واريته استوديو ب “ ميشود و مخاطبان بيشتري مي يابد. مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد. در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد.
منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:“فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.“ در همين دوران يعني در اوج فعاليت Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه “اگه يه جو شانس داشتيم“ يعني اولين اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم “بانوي زيباي من“ شنيدند.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 20:29 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
من دلم سخت گرفتست استاد فرهاد |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:11 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 13:57 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:54 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
|
برو ای یار هر جایی که دل با دیگری داری تو آن شمعی که صد پروانه هر محفلی داری برو با یار خود بنشین و بگو که فلانی یار خوبی بود و من قدرش ندانستم
روزی اگر گذر تو افتاد به خاک من فریاد ها بشنو از دل درد ناک من ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد جز تو در نظر خلق مرا خوار نکرد آن چه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیداد گر اینکار نکرد این ستمها دیگری با من بیمار نکرد هیچ کس این همه آزار من زار نکرد آخ اگه مونده بودی
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 18:52 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ کس را دشمن خود مدان اما هر گز به غریبه دل مبند طرحی نیانداز لیکن خیال بافی هم پیشه نکن هم رنگ جماعت شو چرا که در تنهایی خطر نهفته است بد ین سان هیچ چیز و هیچ عملی آرامش تو را بهم نخواهد زد دوست من "افلاطون" ***************************************** در بیابان اگر صد سال سر گردان شوی بهتر است اندر وطن محتاج نامردان شوی ************************* روزی مست می گذشتم در کنار خانه ای به سیاهی چشم مستم خیره شد ویرانه ای پدری کور و فلج افتاده در گوشه ای مادری مات و پریشان در خانه ای پسری از سوز و سرمای زیاد دندان به لب دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای از آن پس لعنت فرستادم بر خودم … که دگر مست نروم سوی هیچ ویرانه ای که چنین بینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای ************************************ پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی و تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی و تو ای آتش شهوت اگر شرر به پا نمی کردی من هم کنون ز دنیا بی نشان بودم پدر آن شب جنایت کردی شاید نمی دانی به دنیایم هدایت کردی شاید نمی دانی از این بابت خیانت کردی شاید نمی دانی همه خندان تو بودی گریان کاری بکن ای دوست که وقت مردن مردم همه گریان و تو باشی خندان از دفتر خاطرات پدرم |
||
|
2
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 12:12 توسط پوریا
|
|
||
|
|
م |
|
|
جذبه تو مرا هم چنان برد
حرف ناگفتن وتمکین تو را بنده شوم طرز محبوبی و ایین تو را بنده شوم
تقدیم به خواهر عزیزیم |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 12:39 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
|
ناله را در کوه سر می دهم بی پاسخ است کوه هم گویی نمی فهمد دگر اواز من که میگوید جهانی این چنین زیباست جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رویاست! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 12:33 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
|
گر با دگران به ز منی وای به من |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 12:32 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرگ امد،اینک راه نفس گرفت که این جهان هر چه به من داد باز پس گرفت حال ایا خدا کریم است و بخشنده مهربان ؟ |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 12:30 توسط پوریا
|
|
||
|
|
عروج |
|
|
عروج بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پزیرید بمیرید از این مرگ نترسید که ازخاک براید سماوات بگیرید بمیرید از این نفس ببرید که این نفس چوبنداست شما چون اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید بمیرید از این مرگ نترسید |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 12:29 توسط پوریا
|
|
||
|
|
فرهاد |
|
|
کیست که بتواند اتش بر کف دست نهد
و بایاد کوهایه پر برف قفقاز خود را سرگرم کند یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به افتاب تموز بیندیشد یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره هایه رنگارنگ کند کند نه هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد از انکه خیال خوبی ها در مان بدی ها نیست بلکه صد چندان به زشتی انها می افزاید |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 11:56 توسط پوریا
|
|
||
|
|
داریوش |
|
|
هرکسی هم نفسم شد دسته اخر قفسم شد
منه ساده به خیالم که همه کار و کسم شد |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 12:2 توسط پوریا
|
|
||
|
|
داریوش |
|
|
روزها فکر من این است و همه شبها سخنم
که چراغافل از احواله دل خویش تنم
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:51 توسط پوریا
|
|
||
|
|
داریوش |
|
|
من بلبل ان گلم که در گلشن راز پژمرده شد و منت شبنم نکشید
هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرهای آسمون ها کاشکی میداد همروبه چشم من تا چشمام به حاله من گریه کنن |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:37 توسط پوریا
|
|
||
|
|
|
|
|
تا دلم شکوه رو اغاز میکنه دیگه اشکم واسه من ناز میکنه |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:29 توسط پوریا
|
|
||
This Template Designed by
Mohammad-h
.Powered By Blogfa.com